زندگی بر گردن افتادست یاران چاره چیست؟
چند روزی هر چه بادا باد باید زیستن
بیدل
تقدیم به روح بزرگ قیصر امین پور :
برایم قحطی نان را قسم خورد
سکوت این خیابان را قسم خورد
و تا فهمید او که شاعرم من:
غروب هفت آبان را قسم خورد
من حاصل یک غمم که تکثیر شدم
از بودن در کنار تو ، سیر شدم
آنقدر نمک به زخم من پاشیدی
تا اینکه سر انجام نمک گیر شدم
در سینه ی من آتشی افروخته ای
بر هستی من چشم طمع دوخته ای
انگار که من دشمن خونی تو ام
ای عشق چرا چنین پدر سوخته ای؟
عاشق شده ام به تاب و تب افتادم
از روشنی روز به شب افتادم
آنقدر پی ات دویده ام من ، حتی
از سایه ی خود نیز عقب افتادم
هر چند به نام عشق عاشق شده ام
در دامن دشت تو شقایق شده ام
برگرد و ببین که بی حضورت امشب
من تشنه به خون این دقایق شده ام