قدسی ندانم چون شود ،سودای بازار جزا
او نقد آمرزش به کف ، من جنس عصیان در بغل
آقا محمد جان قدسی
برای اصفهانی ترین غزل
سرد است روزهای من و همچنان تویی
-خورشید روزگار من و مهربان تویی
-با غربتی که ریشه دوانده است در تنم
عشق همیشه در دل من جاودان تویی
می سوزمت به مهر اگر شعله ات منم
می گردمت به دور اگر آسمان تویی
می میرمت به عشق اگر مرگ میل توست
می نوشمت به نوش اگر شوکران تویی
زاینده رود چشم تو را غرق می شوم
زیبایی آنقدر که خود اصفهان تویی
این ماه ها که نور ندارند مهربان
ماه هزار و یک شب من بی گمان تویی
سرباز بی ستاره ی این روزها منم
خورشید من که سر زده از پادگان تویی