تبليغاتX
زمزمه های تنهایی

با سلام. از تمامي دوستاني كه در پست قبلي

 نظر دادند ممنونم. همينطور از كيوان عزيز كه از آپ

 نكردن من لجش گرفته و براي كوبيدن ما رباعي

گفته كه الحق خوشم اومد و با اجازش اين رباعي

 زيبا رو توي اين پست قرار ميدم. امروز دو تا كار

 عاشورايي و چند تا هم كار عاشقانه براتون در نظر

 گرفتم. خواهشا نظر يادتون نره.

 

كار كيوان براهنگ:

 

یک عکس بدون رنگ مخدوش هستی


انگار اسیر خواب خرگوش هستی


در ذهن خودت پلنگ زخمی اما


حالا كه نگاه مي كنم موش هستي

 



 و  غزل خواند و آينه ترك خورد شكست

روزي كه علي اکبر او مرد شكست

زينب همه را فداي دين كرد سپس

در جشن پر از ماتم اين برد شكست

 



غرق در دياچه ماتم شدم

يك دهه از دار دنيا كم شدم

ناگهان الله اكبر يا حسين

او شفا داد و منم آدم شدم

 



 

 

 



آغوش شب سرد... خودت را عشق است

در سينه يك مرد خودت را عشق است

گور پدر پليس و حيثيت من

اي دختر مو زرد خودت را عشق است

 



با شعر خودش دچار جنگ است پلنگ

زخمي بشود هميشه منگ است پلنگ

موهاي طرف را الكي زرد نكن

عاشق شدن تو هم قشنگ است پلنگ



عاشقي.. قول و قرارو خوشی و غم با تو...

و پس از آن دل من گريه و ماتم با تو...

ساعت 3 ...تلفن ..بوق ..الو.. اشغال است

یک بار نشد كه مثل آدم با تو.....

 



 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 13:55  توسط محمد قره باغی  | 

امروز خیر سرم تولدم بود. اکثر افراد توی همچین روزایی

 خوشحالند. ولی درد اینجاست که یه دونه رفیق هم

 نداشته باشی که بهت بگه تولدت مبارک. از صبح تا حالا

 خیلی ها رو دیدم ولی هیچ کی یادش نبود که 24 سال

 پیش همچین وزی یه آدم خل و چل به اسم محمد به

 دنیا اومده. غروب

 یه دوچرخه سوار از کنارم رد میشد یه چیزایی زیر لب

 زمزمه میکرد.فقط این جاشو فهمیدم که میگفت دنیایه

 ما محبته..... ای گوه بزنه به این دنیای شما.گوه خورده

 اونی که گفته دنیای ما محبته. غلط کرده اونی که گفته

 انسانیت. مایی که هر بار و هر ثانیه با دیدن هر کس یه

 تعریف جدیدی از انسانیت پیدا میکنیم کجامون انسانه؟

 منی که تا میدون شاه عباسی کرج میرم یه دختره

18 ساله رو میبینم که داره مثل سگ از سرما میلرزه و

 سی دی میفروشه برای چند لحظه ناراحت میشم

 بعدش شب میام توی خونم و اونچنان توی رختخوابم

 میخوابم که با زور شیپور هم نمیشه بیدارم کرد. و ککم

 هم نمیگزه که بابا یارو الان کجاست ؟امشب توی این

 سرما کجا میخوابه؟ آیا آرزویی نداره؟ دوست نداره بتونه

 از جوونیش لذت ببره؟ من کجام انسانه؟ فرداشم میرم

 بیرون یه دختری رو میبینم که 206 سوار شده و سگشم

 کنارشه و لبو لوچم میافته روی آسفالت. ای گند بزنه به

 این دنیا. بگذریم. توی این روزا یه بازی مسخره ای توی

 وبلاگها راه افتاده که اسمشم گذاشتند بازی شب یلدا.

 یارو اومده نوشته من میرم حمومم بدنمو با شیر تازه گاو

 میشورم. اون یکی نوشته گربم سرما خورده انگار دنیا

 روی سرم خراب شده. ای خاک بر اون سرت. بابا جمع کنید این مسخره بازی ها رو.

 

دررا ببند انسیه !حالم بد است بد

خواجه "گرفته" بود به ما فال/ قهوه زد :

از من جدا بشو اگرم نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

یعنی که شاهزاده ی غمگین برو بخواب

اسب سفید قصه عروسی نیاورد

دست مرا به دست تو نگذارد و ..[بخواب]

روی تو را برای رو بوسی نیاورد

. بگذریم . اینا چهارتا تا از کارای این هفته هستش. اگه ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشید.

 

روزی که دلم آِیینه دق بشود ...خنده دار است

کشتی که اسیر دست قایق بشود...خنده دار است

یک دختر مو زرد دلم را برده است

وقتی که محمد عاشق بشود...خنده دار است

 

یک مثنوی از جنس بلور است لبت

یا حداقل آیه ی نور است لبت

مینا به خداوند قسم با نمکی

تقصیر خودت نیست که شور است لبت

 

با یک دل پر درد تو را میخواهم

من بی برو برگرد تو را میخواهم

چیزی که ندارم گل من اما باز

ای دختر مو زرد تو را میخواهم

 

 

از زمزمه اهل محل پشت سرش فهمیده

از نامه جاسازیه در لای درش فهمیده

دیروز سر ساعت سه زنگ نزد

یا حضرت فیل پدرش فهمیده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:17  توسط محمد قره باغی  |