آزادی.....!!
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدار می شود........
های... این سرنوشت آزادی است!
داغ داریم نه داغی که بر ان اخم کنیم
مرگمان باد که شکواییه از زخم کنیم
مرد ان است که از نسل سیاوش باشد
"عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد"
چندقرن است که زخمی متوالی دارند
از کویر امده ها بغض سفالی دارند
بنویسید گلو های شما راه بهشت
بنویسید مرا شهر مراخشت به خشت
بنویسید که بم مظهر گمنامی هاست
سرزمین نفس زخمی بسطامی هاست
بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو اوردند
نعش دلدار مرا لای پتو اوردند
زلفها گرچه پر از خاک ولبش گر چه کبود
"دوش می امد و رخساره بر افروخته بود"
بنویسید غم وخشت و تگرگ امده بود
ازدروپنجره ها ضجه ی مرگ امده بود
شهر انقدر پریشان شده بود انگاری
شاه قاجار به خونخواهی ارگ امده بود
با دلی پر شده اززخم نمک می خوردیم
"دوش وقت سحر از غصه ترک می خوردیم"
ننویسید که بم تلی از اواره شده
بم به خال لب یک دوست گرفتار شده
مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند
مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند
زیر بارغم شهرم جگرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شده ام در قفسی از اتش
ها چه قدر این وان ور بپرم می سوزد
یاد نارنج و حناهای نکوبیده بخیر
توی این شهر پر از دود سرم می سوزد
چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد
الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواهست
بم همین طور نمی ماند و بر خواهد خواست
داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول
تبری همنفس باغ نبینید قبول
هیچ جای دل اباد شما بم نشود
سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
از تمامی کسانی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند تشکر میکنم.به خصوص از خانم مریم ملکدار چیز خاصی برای گفتن ندارم.اوضاع خیلی بهتر شده کارا داره ردیف میشه.یه غزل از خانم لیلا کریمی براتون
میزارم امیدوارم خوشتون بیاد.
به دلم گفته ام ای ساده فراموشش کن
تا کجا چشم بر این جاده فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازی کافیست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن
آن نگاهی که دم آخر از او جا مانده
پیش او برده و پس داده فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشینند هنوز
دل که در دره نیافتاده فراموشش کن
گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدت
دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن
به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
اتفاقیست که افتاده فراموشش کن
چند روز پیش رفتم تشعیع جنازه یه معتاد تزریقی.آشنا هم بود.مثل اینکه
بعد از چند ماه دوری از زنش و بیکاری و ....... دیگه تصمیم گرفته
بود کلک خودشو بکنه.کاری به تزریقی بودنش ندارم ام بهش آفرین
میگفتم بابت جراتی که داشت.خودکشی کم کاری نیست.چند نفر از ما
میتونیم در بدترین شرایط روحی این تصمیمو بگیریم و از اون مهمتر
اجراش کنیم.اما وقتی که جسدشو بردند توی خونشون و صدای گریه
زنای فامیل بلند شد بغض گلومو گرفت.خیلی سعی کردم خودمو نگر
دارم.گفتم بالاخره اگه نمیرفت دنبال اعتیاد کارش این نمیشد.بعد از
24 سال اولین بار بود که توی تشعیع جنازه شرکت میکردم.تا به حال
حتی تشعیع جنازه مادربزرگمم نرفته بودم.اما اون روز شاید به خاط
ر این رفتم که با چشمای خودم ببینم عاقبت اعتیاد رو.وقتی که برگشتم
به خونه و یاد این افتادم که مدتی قبل با این نفری که امروز خاکش
کردند بحث داشتم و دیدم که تمام فامیل طرف که به خاطر اعتیاد
تنهاش گذاشتند همونا اومده بودند و به سر خودشون میزدند که
عزیزمون رفت دیدم دنیا چه قدر کوچیکه.تصمیم گرفتم از همون لحظه
هر کسی رو میبینم یه جوری بهش نشون بدم که دوستش دارم.با خودم
گفتم که همه باید بریم پس بهتره تا هستیم هوای همو داشته باشیم.فردا
روز که مردیم دیگه فایده ای نداره این گریه ها.همینطور روزا رو
میگذروندم .سعی میکردم کسی از دست خودم ناراحت نکنم.حتی یه
بچه 10 ساله رو.اما چه فایده؟دوباره امروز شد همون آش و همون
کاسه.دوباره از آدما بدم اومد.دیدم روابطشون بر اساس مصلحت شکل
گرفته.یا بر اساس مصلحت یا جبر.هیچ رابطه منطقی ندارند.تا شیر
بدی میدوشند وقتی هم که شیرت خشک بشه چاقو رو میزارند زیر
گلوت و یا علی...آخه یه سری از آدما چی میخوان از جون
زندگی؟؟چرا سطح فکرا اینقدر پایینه؟چی به سر ما اومده؟البته از
اولش هم چیزی نبودیم تا حالا بگیم چی به سرمون اومده؟همه چیزمون
شده مصلحت...به خدا جاهایی بوده آنچنان مصلحت رو فدای منطق
کردم که خودمم تعجب کردم.گور بابای مطلحت.فلانی آدم خوبیه
اما........اما چی چی میخوای بزاری بعد این اما.عقده های خورده شده
خودتو؟تحقیری که از نگاه تو میباره؟دروغ ؟تهمت؟افترا؟ یا؟؟؟به قول
دکتر شریعتی بر پدر بعد از اما لعنت.و پدر جان به تو هم میگم که هر
چی از من تعریف بکنی اما به خاطر پیش بردن حرف خودت اما
بیاری منم میگم که بر پدر بعد از امای تو لعنت.منظورم پدر خودم
نیست ها.اون که از من تعریف نمیکنه که بخواد اما
بیاره.منظورم........با چی میخوای بازی کنی؟خودت ؟من یا آینده
؟چرا دنیا رو از دریچه چشم خودمون نگاه میکنیم؟یاد حامد صمدی به
خیر که میگفت آدما هر جا میرن حب و بغضشونو با خودشون
میبرند.حتی طی مسافتها هم نمیتونه جلوی این طرز فکرو بگیره.حالا
باید فهمیده باشی منظورم کیه؟؟نه منظورم اصلا شما دوتا نیستید.شما
که برای من شدید آرزو.من از این ناراحتم که اگه دستتم عسلی کنی
بزاری توی دهنشون بعد از خوردن عسل دستتو گاز میگیرند.چه قدر
راحت میتونستم مسیر آینده کسی رو عوض کنم.ولی نکردم.چون به این
باور رسیده بودم و هستم که وظیفه من راه بردنه نه انداختن.اما
چرا؟؟حالا چی میشه؟؟از اون تصمیماتی ناراحتم که از زیر یک سقف
و با مشورت یکی دو نفر مغرض به نام حکم صادر میشه.از دادگاه
بدون متهم.وای که بدترین دادگاه همین دادگاه بدون متهمه.وقتی که
بشینند و برات تصمیم بگیرند و تو نباشی که از خودت دفاع کنی.بعدشم
بشینند نماز شکر بخونند که خدا دیده گانشونو به موقع باز کرد و
تونستند آینده .......شونو نجات بدند.نمیدونم چرا امشب اینقدر
داغم.شاید به خاطر اینکه روحیه ام اینطوریه.همیشه خیلی به مسایل
جزیی حساسم.به قول محمد علی بهمنی:
به من گفته بودند شاعر نباشم به من گفته بودند عاشق نباشم
به من گفته بودند احمق بمانم پر از غم نباشم پر از دق نباشم
فردا عازم سفرم.دامغان --سمنان--گرمسار--سبزوار--
نیشابور.امیدوارم بتونم تا دو شنبه همه این شهرا رو ببینم.ولی از
همین الان میدونم که به خاطر ماجرای امروز این سفر کوفتم
میشه.شاید مخاطبهای آشنا و اونایی که باهاشون حضوری آشنایی
دارم با خودشون بگند منظورش کیه؟بی خیال اینا همش دل نوشته
بود.یا پریشه.امیدوارم دو شنبه که بر میگردم خبرای خوبی
بشنوم.این روزا بد جوری دوباره دلم هوای تهرانو کرده باید برم.برم
پش حامد صمدی.شاید اون حرف تازه ای واسه گفتن داشته
باشه.شاید تو..............
آهنگ این مثنوی رو با صدای محمد اصفهانی از اینجادانلود کنید
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم
از ا.سایه
احمد باطبی با اشاره به عکس روزنامه کیهان مطلبی جالبی رو توی صفحه خودش
نوشته که پیشنهاد میکنم بخونید.برید به این آدرس. .و اما یه مثنوی که توی عید امسال تمومش
کردم.تقدیم به محسن جمشیدی:
امشب به دلم درد نهیبی دارد
حوای دو چشمان تو سیبی دارد
آشفته ام ای یار به من خرده مگیر
باز خرده بر این دل آزرده مگیر
دوزخ آماده من باش گنه در پیش است
خالق مست تو را مثنوی ام چون نیش است
یک نفر کفر به درگاه جنون میگوید
قصه دشنه و قداره و خون میگوید
یک نفر خسته از دین خدا سیر شده
پای سجاده یکی آه خدا پیر شده
درد از مثنوی ام مثل جنون میبارد
ای خدا از دم انصاف تو خون میبارد
در پس آینه ام چهره غم میماند
ای خدا لطف تو هم مثل ستم میمان
دلم از این همه نیرنگ به تنگ آمده است
مسلک و دین تورا های به جنگ آمده است
ناز چشمان تو آلوده درد است خدا
عشق در دین تو محکوم به مرگ است خدا
خنده شوم تو را مژده غم خواهم داد
پاسخ ظلم تو را من به ستم خواهم داد
رفت از خاطر من خوی دل آرایی تو
خوابم آشفته شد از نغمه لالایی تو
بعضي از مردم ناخن هاشونو مانيكور مي كنن
بعضي ها هم سوهان ميزنن
اكثرا ناخن هاشونو از ته مي گيرن
ولي من همشونو كامل ميخورم
بله ،مي دونم عادت زشتيه
ولي قبل از اينكه شروع به سرزنش كنيد
يادتون باشه كه
من هيچ وقت هرگز
دل كسي رو نخراشيدم