تبليغاتX
زمزمه های تنهایی

برگرد و ببین سکوت و تنهایی را

نیلوفر پژمرده ی بودایی را

برگرد و ببین دوباره شاعر شده ام

در جاده ی مثنوی مسافر شده ام

برگرد و ببین که بیقرارم...شاید...

تاب غم دوریت ندارم....شاید...



تقدیم به روح بزرگ ندا آقا سلطان و شهیدان راه آزادی



هر چند که بستند همه پنجره ها را

چشمان خدا دید ولی منظره ها را

روزی که دریدند به فرمان شبانان

گرگان به خون تشنه گلوی بره ها را

بر فرش خیابان یله شد جوخه ی آتش

سوزاند به هر شعله پر قو بره ها را

هر گوشه به پا خواست صلیبی که بپوشد

با خون مسیحی بدن نا سره ها

شب جامه ی خورشید به تن کرد که مشروع

تکبیر کند معجزه ی شب پره ها را

شد بیرق دین آلت ناموس پرستی

تا پرده ی عصمت بدرد باکره ها را

طوفان به پا خواسته را توطئه خواندند

هر کس که ز حق گفت بر او زهر خوراندند

بر خاطره ی گور سپردند ندا را 

 در نطفه بریدند سر زمزمه ها را

آتش به تن باغچه ی سبز کشیدند

از ریشه بریدند به هر گل که رسیدند

در حافظه ی آیینه ها سنگ پراندند

حق را نه تکذیب به تحقیر کشاندند

از لشگر خورشید گرفتند علم را

در محضر تاریخ شکستند قلم را

دردا و دریغا وطن من ، وطن من

قرآن سر نیزه شده بیرق میهن

افسوس که این خاک لگد مال خران شد

ارثیه ی جمشید نصیب دگران شد

ضحاک بد اندیش زمان طرف دگر بست

از شانه ی خود مار در آورد و به سر بست

ما خار و خس خشک در این بیشه نبودیم

هم سنگ عرب بی رگ و بی ریشه نبودیم

ای زاده ی کوروش نبر از یاد عدو را

دشداشه نه زیباست به اندام اهورا

این گرگ شبانان رمه را هرز چراندند

اندیشه ی پوسیده به افکار خوراندند

زائییده ی سرداب فقط فرض محال است

موعود کجا ؟ چاه کجا؟ این چه خیال است؟

این وهن تحجر زده زائیده ی دین است

تا بوده چنین بوده و تا هست همین است

حاشا که نشینیم به تحریف روایات

تا کی دل از آن چاه کند ابن خرافات

کو دست خدایان که کند وا گره ها را؟

غربال کند از سره ها نا سره را؟

کو آن قلمی تا که حقیقت بنگارد

آبستن فریاد کند حنجره ها را؟

تاریخ نویسان بنویسید پس از این

با خون شهیدان وطن تذکره ها را


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:20  توسط محمد قره باغی  | 

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد

 

با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

                                                                        حسین منزوی

 

و اما بعد:

 

1-مطلب پست قبل باعث شد تا عده ای به این پی ببرند که من ( اینطوری ) فکر میکنم و تعجب کنند از اینکه پس اگه اینطوره پس چرا شاخ و دم ندارم.چرا اصلا شعرام عاشقانه هستند و سیاسی نیستند؟دوستان حتما شعر سیاسی هم از من شنیدند که به چند دلیل توی وبلاگ قرار ندادم.هر چند این دینی بود که باید در موقع ضرورت ادا میکردم اما امیدوارم عده ای از دوستان پی برده باشند که هر چند به اذعان اونها من برای چش و چال و گاهی کمر به پایین شعر میگم اما پیشاپیش خمس زکات غزلهام رو پرداخت کردم و خواهم کرد.( مسائلی که نیازی به بیانشون نیست ).هر چند اعتقادی به چیز چرتی به نام رسالت شاعر ندارم.و هر وقت هم شعری گفتم یا مطلبی در نقد از اوضاع مملکت نوشتم نه به عنوان یه شاعر بلکه به عنوان یکی از همین مردم بوده.کما اینکه یه نقاش هم در این حال و هوا نقاشیش حاوی پیام خاصی میشه و همینطور موسیقیدان و ....یاد مرحوم رضا فاضلی به خیر که همیشه در انتهای صحبت هاش میگفت : من نمیگم حرفای من درسته بلکه میگم در موردش فکر کنید و به هر نتیجه ای که رسیدید با ایمان بهش عمل کنید.

 

2—شنبه ای که گذشت تولدم بود.به خاطر گرفتاری بیش از حد و اتفاق بدی که افتاد نتونستم به روز کنم.

3- 

شاید دلی از یک دل آزرده شود ، اما

هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

 

                                                                   حسین منزوی

 

هر چند نباید این هم میشد.این هفته من دل کسی رو شکوندم که برام از هر چیزی توی دنیا عزیزتره.

 

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن

غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من

ترا با گریه هایت ( بی بهانه ) دوست می دارم

که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن

من آری گرچه تو چادر ز شب داری به سر اما

قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن

ترا من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی

که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن

نیستان های یک آواز در صدها و صدها نی

نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن

 ****

غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو

چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن

به خوابت دیده ام زان پیش کاین بیداری مشئوم

در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن

گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم

که از باغ نخستین ( از وطن ) سخت است دل کندن

ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش آکندم

چه مهری ! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن

دل آکندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش

فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن

*****

زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر

که از هر جا به سوی غربت خود می کشد دامن

زنی که غم (( سبد های بهانه )) می برد پیشش

که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون

زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته

زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش ، چون سوسن

زنی کز عشق می میرد ولی با حجب میگوید:

نشان از عشق در من نیست  ، می بینید؟اینک من!

 

                                                                        حسین منزوی

سه رباعی :

 

سر دسته ی مرغان مهاجر هستی

پیغمبری و همیشه کافر هستی

محکوم به عاشق شدنی بیچاره

تنها به گناه اینکه شاعر هستی

 

 

 

 

تا این نگاه خسته را امید باشد

تا در دل سرد زمستان عید باشد

بین تمام روزهای سرد تقویم

دی مفتخر شد مرکب خورشید باشد 

 

گرمای نهفته ی تب هر آهی  

پایانه ی خسته ی هزاران راهی

با آمدنت پشت زمستان لرزید

تو نازترین شکوفه ی دی ماهی

 

۴- شب تولدم  خواب بودم گوشیمو از جیبم دزدیدند. ( شانس آوردم ) نتیجه= تا اطلاع ثانوی زنگ نزنید و اس ام اس ندید 

۵--تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:13  توسط محمد قره باغی  | 

                                   

                        الملك يبقی مع الكفر و لا يبقی مع الظلم

                   مملکت با کفر باقی می ماند اما با ظلم نه

                                                                                حضرت محمد

وقتی عقرب خودش رو در محاصره آتیش میبینه با نیش

 زدن به خودش خودکشی میکنه.

این کاریه که حکومت ایران در طول چند ماه گذشته در

 حال انجام اونه.بدون شک کشتن و سرکوب مردم برای

 نظامی که داعیه دار حقوق بشر و یا دموکراسی در

 دنیاست چیزی کمتر از خودکشی نیست.بماند که این

 مسئله چیز جدیدی نیست.بدتر از همه اینکه نظام

 نشون داد که هیچ ابایی از هزینه کردن از شخصیت امام

 خمینی و حتی اعتقادات مذهبی مردم نداره.برای مثال

 میشه به پاره کردن عکس امام خمینی در روز 16 آذر در

 دانشگاه تهران سوت زدن های دیروز ( عاشورا ) و آتیش

 زدن قرآن در کارگر شمالی اشاره کردن.

 حرکت خطرناک نظام طی ماه های اخیر قرار دادن مردم

 در مقابل مردمه.برای نمونه نمایشهای خیابانی بعد از

 اتفاقات 16 آذر و سناریوی پاره کردن عکس امام و

 همینطور تاکید پی در پی صدا و سیما در مورد برخورد

 مردم با عوامل به اصطلاح فریب خورده و حامی جریان

 سبز در مراسم تشییع پیکر آیت الله منتظری و همینطور

 فرار اغتشاشگران( مردم ) از ترس مواجه شدن با خیل

 عظیم مردم شریف و ( ولایت مدار ) که دیروز برای

 برگزاری مراسم عاشورا به خیابانهای تهران اومده

 بودند.با آتیش زدن قرآن و امثال این و تحریک احساسات

 مذهبی و اعتقادات مردم تا حدودی حکومت خودش رو

 نزد اذهان عمومی در سرکوب و کشتار کسانی که

 خواستار شنیده شدن حرفاشون هستند موجه نشون

 میده.در اتفاقات دیروز نکته ی جالبی که دیده میشه

 کشته شدن ۵ نفر از جمله خواهر زاده مهندس موسوی

 بدون دخالت پلیس و با دلایل افتادن از روی پل هوایی

 که جمعیت زیادی روش بودند( به روایت سردار رادان

 معلوم نیست کی هلش داده اما عمدی بوده)برخورد با

 ماشین( به نقل از جناب رادان این هم عمدی بوده ) و

 جالبتر از همه شلیک گلوله توسط افرداد ناشناس که

 لابه لای جمعیت مردم پنهان شدند( تکرار تراژدی قتل

 ندا آقا سلطان) پس تا اینجا دست نیروی انتظامی به

 خون کسی آغشته نشده.حتما همگی با اتفاقات دیروز

 و کشته شدن این ۵ نفر به یاد سخنان آقای خامنه ای

 که در نماز جمعه 29 خرداد تهران می افتند که فرمودند

 در این تظاهرات خیابانی ممکنه ضد انقلاب با پنهان

 شدن در بین مردم افراد رو بدون دلیل به قتل

 برسونه.این جمله حامل پیامی تهدید آمیز برای مردمی

 بود که به امید گرفتن حق پایمال شده ی خودشون به

 خیابونها ریختند.پرده اول این سناریو در مرگ ندا آقا

 سلطان اجرا شد و آقای احمدی نژاد در یکی از مصاحبه

 ها گفتند که این کار انگلیسیها و آرش حجازی بوده و در

 جریان تظاهرات اعتراض آمیز در ونزوئلا علیه چاوز نیز

 همین ماجرا اتفاق افتاده و عده ای از رهبران اعتراضات

 با قرار گرفتن در صف مردم یک دختر رو با گلوله کشتند

 تا به حساب پلیس گزاشته بشه. ( پدر ندا در مصاحبه با

 بی بی سی جمهوری اسلامی رو قاتل دخترش

 دونست ) قسمت دوم این سناریو هم دیروز اتفاق

 افتاد.آقای رادان یعنی ما با یک مشت قاتل مازوخیستی

 زندگی میکنیم که هر لحظه ممکنه جونمون رو بگیرند و

 شما ناجی ما هستید؟جمعیت دیروز که شما در

 مصاحبتون از این جمعیت با عنوان خنده دار ( عده ای

 معدود ) یاد کردید چند نفر بودند که به اذعان خود شما

 تونستند فرمانده ی انتظامی تهران رو زخمی کنند؟ آیا

 این نشون دهنده صعه صبر پلیس در برخورد با افراده؟یا

 تنها عملی برای مظلوم نشون دادن نیروی انتظامی و

 گفتن این حرف که پلیس همیشه فدای امنیت جامعه

 شده؟همه ی مردم دیروز جمعیت رو دیدند اما شما بگید

 چند نفر کافیه تا بتونند در حضور یگان ویژه کیوسک

 پلیس میدان ولی عصر رو آتیش بزنند؟البته قصد من تائید

 حرکات اینچنینی نیست. تلخ تر از دروغ

 های شما خیانت صدا و سیمای ماست که با سانسور

 خبری و پخش گزینشی تظاهرات مردم و مصاحبه های

 هماهنگ شده به شکلی مفتضحانه تلاش میکنه این

 افراد رو شرور و آشوبگر و اغتشاش طلب نشون بده.با

 این تفاسیر اگر به آمار ستاد انتخابات که تمام این

 اتفاقات به خاطر دروغین بودن آمار همین ستاد انتخاباته

 اعتماد کنیم ما سیزده میلیون آغتشاش طلب و منافق و

 ضد انقلاب در کشور داریم با شناسنامه ی ایرانی که

 بعضی از اونها سالها قبل جنازه ی فرزندشون رو از

 جبهه

 های جنگ ایدئولوژیک و کورکورانه ی شما تحویل گرفتند

 با بر چسب شهید و طی 6 ماه گذشته جنازه ی نوه

 هاشون

 رو با سربند سبز و برچسب منافق.نکته جالب

 اینه که صدا و سیما و رسانه های وابسته به حکومت از

 بین ۵ نفری که دیروز کشته شدند تنها به خواهر زاده

 مهندس موسوی اشاره می کنند و هیچ نامی از ۴نفر

 دیگه نمی برند.علتش هم تنها این میتونه باشه که به

 مخاطبین بگه ببینید خواهر زاده این آدم هم جزو اوباشی بود

 که آرامش شما رو به هم میزدند.

 

حاکم حق ندارد بازداشگاه کهریزک بسازد.حتی اگر در

 آنجا از افراد شرور نگهداری شود.( مهندس موسوی)

 

روند محاکمه دستگیر شدگان حوادث دهه اول بعد از

 انتخابات و پخش این دادگاه ها با ذکر نام و چهره افراد

 ( هر دو بر خلاف قانون ) و حرفهایی که زده میشد به

 خوبی نشون میداد که هدف چیه.این شوها شبیه این

 بود که کلمه ای تار مثل موسوی و کروبی و هاشمی و

 بعهد ها خاتمی کم کم شفافتر بشه.دستگاه حکومت

 خیلی مایل بود که با متهم کردن این ۵ نفر طبق

 اعترافات متهمین و خروج از رودربایستی که حاصل

 سالهای دهه 60 و 70 بود اونها رو محاکمه کنه.بعد از

 سناریوی آشکار 16 آذر تلوزیون دست به کار شد و با

 فضاسازی دروغ تلاش کرد این افراد رو متهم اصلی

 نشون بده.افرادی هم به خودشون دل و جرات دادند و

 آشکارا در مصاحبشون اسم مهندس موسوی و کروبی

 رو آوردند و گفتند قوه قضاییه تا کی میخواد ساکت

 بشینه و طرفداران اینها به مقدسات ما توهین کنند؟در

 این بین در تجمع طلاب در مدرسه مروی حجت الاسلام

 شجونی اعلام کرد این چند نفر اگر به زندان بروند تبدیل

 به قهرمان می شوند و بهتره این افراد رو نزد مردم رسوا

 کنیم تا به هر جمعی که قدم میزارند مردم با پرتاب لنگه

 کفش و سنگ از اونها استقبال کنند!!!!!!حکومت به

 دنبال این هدفه که با دادگاهی کردن این افراد شاید

 اندک انتقامی از اونها بگیره غافل از اینکه جنبش سبز

 دقیقا 23 خرداد از موسوی و کروبی گذشت و با شکسته

 شدن تابوی چهره های نورانی و پیشانی های مهمور به

 مهر نماز زخم سی ساله ی مردم دهن باز کرد.از این به

 بعد در هر تجمع و راه پیمایی شاهد دو گروه خواهیم

 بود.گروهی به طرفداری از حکومت و گروهی به مخالفت

 با اون.سال 88 هر جوری که تموم بشه در تاریخ ایران

 ماندگار شد.تاریخ در دوره هایی از خودش درهایی رو به

 وروی افرادی باز میکنه تا از پله ای که روی اون ایستادند

 به پله ی بالاتر قدم بزارند و جاودانه بشند مثل استاد

 شجریان که با اجرای ترانه ی تفنگت را زمین بگذار

 به تیم مردم پیوست و همینطور ندا آقا سلطان

 که دو روز قبل از طرف روزنامه ی تایمز به عنوان چهره

 سال انتخاب شد. یا چند پله به پایین برگردند و حتی به

 پایین پرت بشن.این نمونه زیاد داره.مثلا محمد عطریانفر

 ، اصلاح طلبی که بعد از یک ماه زندان گفت: به درک که

 مردم در مورد من چه فکری کنند.

بحث مخالفین دیگه بحث انتخابات نیست.شاید چند روز

 اول بعد از انتخابات این بحث دغدغه ی اصلی مردمی

 بود که به خیابانها اومدند.اما امروز مردم متوجه شدند

 که وقتی دارند کشته میدند میشه چیزهای بزرگتری

 طلب کنند.چیزهایی مثل:

آزادی

 

آزادی

 

آزادی

 

                          محمد قره باغی

                     هفتم دی ماه --- کرج



شعری از یکی از دوستان عزیزم جناب ع.ی

 

به م.ا عزیز و لوطی گریهایش

بادا که سر وی سبزتر باشد و زبان من سرخ تر:

 

ترسم این است که این قصه به آخر نرسد

ترسم این است که خورشید به خاور نرسد

 

ترسم این است که این جمع پریشان شود وـ

خبر مرگ برادر      به          برادر   نرسد

 

یارب این قصه پر غصه  به آخر برسان

خبر مرگ  برادر    به    برادر  برسان

 

خشک شاخم  همه بر بی بریم می خندند

امردان       نیز    به لوطیگریم  می خندند

من ابرقدرت  اقلیم  نبودن     شده ام

زیردستان   همه بر   برتریم  می خندند

 

من نبودم   تب پرپر شدنم با من بود

که  توانستن من در نتوانستن  بود

 

بگذار اول این قصه به آخر  برسد

خبر  مرگ برادر   به برادر برسد

 

ای یهودای نه مومن ! سخنم سوخت بیا

ای نه یار  ای نه برادر ! کفنم سوخت بیا

عجب این قوم غرور پدرانم را کشت

وطنم سوخت  برادر!   وطنم سوخت بیا

 

ای برادر نکند قاطی صفها شده ای؟

نکند نان خور  این قحط شرفها شده ای؟

 

نکند شاعر این قافیه دزدان شده ای؟

یا قلم باره این واژه به مزدان شده ای؟

 

منقبت خوانی این عربده کشها جرم است

داو سیمرغی اینگونه شپشها جرم است

صلح با فتنگی فتنه فروشان جرم است

سجده بر دامن سجاده به دوشان جرم است

 

بانگ یا رب ربتان گوش جهان  را  جر داد

هاله نور شما  کون و مکان  را   جر داد   

 

چندده قرن گذشته است که افضا شده ایم

پیش وپس پاره ترین  امت دنیا شده ایم

 

ماچگان داعیه داران  خدایی  شده اند

فاتح قله مادر به خطایی   شده اند

 

ای برادر نکند قاطی صفها بشوی؟!

بروی نان خور این قحط شرفها بشوی؟!

 

ای برادر! یله کن این نه مقدسها را

یله کن !   تا بسپوزند  مخنثها را

 

ای برادر! یله کن !بلکه خجالت بکشند

بلکه این لوطیکان دست بر آلت بکشند

 

ای برادر! یله کن صحبت ابلیسان را

یله کن صحبت  این فرج و دبر لیسان را

 

منقبت خوانی این عربده کشها  تاکی؟

لاف سیمرغی این گونه شپشها تاکی؟

 

باغبان خوانی این هرزه علفها  تاچند؟

همه چی دانی این بیضه به کفها تاچند؟

 

ترسم این غایله آخر به جنون ختم شود

سر سودایی من نیز به خون ختم شود

 

ای برادر دهن آلوده شو و     پاک بمان!

نخل این خاکی  پس نخل همین خاک بمان!

 

ای خوشا  خاک شدن خاک شدن خاک شدن!

ای خوشا شاعر مشتی خس و خاشاک شدن!....

 

بازهم اول این قصه به آخر نرسید

بازهم شب شدو خورشید به خاور نرسید

دگران فاتحه خواندند و گذشتند و هنوز

خبر مرگ برادر   به برادر  نرسید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:40  توسط محمد قره باغی  | 

Be dorogh haye seda va sima va radan tavajoh nakonid.emruz khiabanhaye tehran az khone hamvatanane bigonah sorkh shod.ma pirozim.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:48  توسط محمد قره باغی  | 






هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

هراس من باري‎‎‏‚همه از مردن‏ِدر سرزميني ست‚

كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد
جستن‚

يافتن

و به اختيار برگزيدن


و از خويشتنِ خويش بازويي پي افكندن

اگر مرگ را‚از اين همه ارزشي بيشتر باشد

حاشا‚

حاشا

كه هرگز از مرگ هراسيده باشم

(( احمد شاملو ))

همان بهتر نباشی و نبینی روزگارم را

نبینی حسرتی که من درون سینه دارم را

هنوزم من همانم ، آشنای سالهای دور (1)

که هی تکرار میکردم ( عزیزم من ندارم ) را

ببینم؟نامه هایت خاطرت مانده؟نمی گفتی --

که ( شاعر دوستت دارم) ، که (شاعر بیقرارم) را؟

که شاعر تا ته خط با تو هستم ، تا همین جا هم --

به امید تو بستم( مرد خوبم ) کوله بارم را


مربع

شبی که آسمان غرید، زمین یک باره وا شد تا--

بریزم در دهانش من تمام اعتبارم را

پس از آن من خودم هم با خودم نا آشنا بودم

نفهمیدم چرا دست تو دادم اختیارم را

نشد خانم ، تمام لحظه ها را منتظر بودم

ولی تو ذره ای هم کم نکردی انتظارم را

دقیقا از همان روز زمستانی که رفتی من --

ندیدم سبزه را ، آئینه را ، حتی بهارم را

شبی که تختخوابت غرق خون شد خوب یادم هست

میان ناله ها میکندمت من یادگارم را

تمام بوسه هایت را میان گوه پس آوردم

چرا که بر نتابیدم دل بی بند و بارم را

نمی خواهم بدانم تو کجای قصه جا ماندی

نمی خواهم ببینی دخترم را ، ها ! نگارم را


1-- من همانم آشنای سالهای دور ( حسین منزوی )


همین غزل با صدای خودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:0  توسط محمد قره باغی  | 

...خیلی وقت بود که طاهر رو ندیده بود.تقریبا هشت سال پیش.سال اول دبیرستان.اونموقع طاهر میرفت رو به روی تخته سیاه می ایستاد و میشاشید روی تخته.بعد با تخته پاک کن همه جاشو خیس میکرد.آقای فغانی که می اومد سر کلاس فکر میکرد تخته رو شستند.همیشه با وضو می اومد سر کلاس درس.یه نگاهی به تخته می انداخت.میشد توی صورتش لبخند رضایت از شسته شدن تخته با تخته پاک کن مرطوب رو دید.فوری حاضر غایت میکرد.گچ رو بر میداشت و در قسمت بالایی تخته مینوشت( بسم الله الرحمن الرحیم)

                                                      ( نامه هایی از جهنم )

 


 

با تاثیر از غزل جادوگر ، محمد رضا حاج رستم بگلو

 

بگو تا پر بگیرد واژه هایم از دل دفتر

بگو تا شاعرت باشم هلا یا ایها الدختر

بگو از شاعر عاشق ، بگو از عاشق شاعر

بگو از دختر کولی ،بگو از مرد خنیاگر

عروس خوابهای من، تو ای برگشته از رویا

بگو خالی شود دنیا ، بگو حتی خدا هم پر

بگو تا وا شود گل از درون غنچه ی بسته

بگو انی نشدو کل هستی را من البستر

نگاهت را بگردان سمت این ابیات دلمرده

که لاجرعه بنوشم من از آن چشمان سکر آور

غزل حالا به راه افتاد و از بیت ششم رد شد

ولی من همچنان در جای خود هستم تو در آخر-

- نشستی تا بیایم از ورای روزهایی که....

بیایم؟..یا بیایی؟..یا...چه فرقی می کند دیگر؟

اگر باید بیایم تا حسن آباد راهی نیست

غم نان را بگو باید چگونه وا کنم از سر؟

حسینا را تو عاشق کرده ای نوشاترین بلوا     (۱)

که باید در گلویش بغض باشد در دلش خنجر

دوتا چشم از زمستانی ترین دیماه داری تا

بگیری هر شبم را در تب مرداد و شهریور

و من یا با خودم هم بسترم یا با خیال تو

تو هم رویای شیرین مرا آبستنی دختر

تو هم زیباتر از زیباترین زیبای زیبایی

تو هم صد ها هزارن دفعه از مژده پریشانتر

هم از فیروزه های هرزه گرد انجمنهای-

-کرج ، مانند پروانه نشستی روی انگشتر

و می خندی به من وقتی برایت شعر میخوانم

که یعنی اول آخر در نیاوردی از اینها سر

.......

و من گم می شوم در لابه لای پلکهای تو

 

 

                                                                                             کرج--بهار ۸۸

 

۱-سال بلوا- عباس معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:0  توسط محمد قره باغی  | 

 

یکی داره باهام شوخی میکنه.ازش خواهش میکنم ادامه نده چون برام

مشکل درست میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:53  توسط محمد قره باغی  | 

 

 

کسی که ره به فریادم برد نی

خبر بر سرو آزادم برد نی

همه خوبان عالم جمع گردند

کسی که یادت از یادم برد نی

 

باباطاهر

 

برای خسرو شکیبایی در فیلم سالاد فصل

 

دوباره گریه و آه و دوباره دردی که....

صدای خنده ی یک زن دوباره مردی که-

نشسته کنج غم انگیز کوچه ی لیلی

اگر حریف تویی پس خوشا نبردی که......

اگر شراب تویی مستی مرا بشتاب

اگر سوار تویی ، خوش به حال گردی که....

مرا حریف نبودی که مستی ام بخشی

قسم به غم به غریبی به دست سردی که-

-گرفته دست تو را ( بی که عاشقت باشد )

گرفته دست تو را دستهای مردی که.....

غروب و دلخوشم اینک به شعر و تنهایی

خدا کند که دوباره تو بر نگردی که....

مهر 87 کرج

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:9  توسط محمد قره باغی  | 

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

مثل تاب بی تابی ، مثل رنگ بی رنگی

حسین منزوی

 

خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

وز سر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا

زنده در گور سکوتم من مگر زین بیشتر

روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا

مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب

حق ز چشم خوب مهرویان نگه دارد مرا

مرگ شاعر زندگی بخش خیال اوست ، کاش

این خموشی در شمار مردگان آرد مرا

سینه ام زآه پیاپی چاک شد کو آن طبیب؟

کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا

تا مگر تاثیربخشد ناله های زار من

آرزوی مرگ حالی بسته لب دارد مرا

شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید

بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا

ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط محمد قره باغی  | 

تب دار ترین عشق که پایش لرزید...

تا گفت که عاشقم صدایش لرزید

از کرده ی خود به خود نلرزید ُ ولی --

--بیچاره دل من که برایش لرزید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:58  توسط محمد قره باغی  |