قدسی ندانم چون شود ،سودای بازار جزا
او نقد آمرزش به کف ، من جنس عصیان در بغل
آقا محمد جان قدسی
برای اصفهانی ترین غزل
سرد است روزهای من و همچنان تویی
-خورشید روزگار من و مهربان تویی
-با غربتی که ریشه دوانده است در تنم
عشق همیشه در دل من جاودان تویی
می سوزمت به مهر اگر شعله ات منم
می گردمت به دور اگر آسمان تویی
می میرمت به عشق اگر مرگ میل توست
می نوشمت به نوش اگر شوکران تویی
زاینده رود چشم تو را غرق می شوم
زیبایی آنقدر که خود اصفهان تویی
این ماه ها که نور ندارند مهربان
ماه هزار و یک شب من بی گمان تویی
سرباز بی ستاره ی این روزها منم
خورشید من که سر زده از پادگان تویی
با اینکه هیچکس نیومد پیش من
شب زده ها چشمای درویش من
تنها نبودم حتی یک دقیقه
با تنهاییم که بهترین رفیقه
پیشنهاد می کنم کسانی که تا حالا این آهنگ رو گوش
نداد ه اند حتما اون رو دانلود کنند.این روزها این آهنگ
برای من یه حس نوستالوژیک قوی رو به همراه داره.
I dream of fire
These dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire
This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this
Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower, this rare perfume
Is the sweet intoxication of the fall
در رویای بارانم
در رویای باغی در میان شنهای کویر
در بیهودگیها بیدار می شوم
در رویای عشقم زمانی که از دستش می دهم
در رویای اتشم
این رویاها به اسبی بسته اند که هیچ گاه خسته نخواهد شد
در لهیب این اتش سایه اش چون مردیست
این رز کویر
هر پرده اش رازیست
این گل کویری
هیچ رایحه ای بدینسان عذابم نداده است
اما وقتی بر گرددتعبیر تمام این رویاها می شود
این حرارت می سوزاند اما من چیزی نمیفهمم وقتی ببینمش
در رویای باران
به اسمان بالای سرم مینگرم
چشمانم را می بندم
این عطر غریب
مستی شیرین عشق اوست
در رویای بارانم
در رویای باغی در میان کویر...
این رایحه خوش
هر پرده اش رازیست...
رایحه معطر کویر!
این تجسم بهشت باز به دیدارمان می اید
این گل کویر,
این رز معطر,
مستی شیرین هبوط است
مجموعه ((کم کم کلمه می شوم)) اثر جلیل صفر بیگی آماده عرضه شد.کسانی که در کرج و تهران هستند و دوست دارند که کتاب رو داشته باشند با این شماره با من تماس بگیرند:
09354594053
دوستانی هم که در شهرهای دیگه هستند با مراجعه به وبلاگ آقای صفر بیگی با خودشون در تماس باشند تا آقای صفر بیگی بهشون بگه که چی کار باید بکنند.توجه داشته باشید که شاید در شهر شما هم دوستی مسئولیت توضیع کتاب رو پذیرفته باشه.
اصلا برام مهم نیست که رامتین ((روح الله )) زارع بچه کرجه و ممکنه که یه روز بیاد انجمن و بزنه زیر گوشم.مهم اینه که توی شعر با کسی تعارف نداریم.یه سر به آدرس زیر و سایت وزین عروض بزنید تا متوجه بشید چی میگم.دیگه هر کی رو می بینی شاعر شده واسه خودش.
http://www.arooz.com/mag2/1386/10/post_112.php#more
سعید محمدی رو همه می شناسیم. در یک پدیده نادر سعید محمدی وبلاگش رو به روز کرده و قصد داره بعد از سه سال دوری از نت دوباره و به طور مرتب وبش رو به روز کنه.به همه پیشنهاد می کنم که بهش سر بزنید.البته سعید این روزها عزادار دوستی مهربان هستش و حال و روز خوبی نداره.من دوباره بهش تسلیت میگم. آدرس وب سعید محمدی در قسمت لینکهای همین وبلاگ هست.برای این پست مطالب زیادی داشتم.مثل انتشار نامه منزوی به خرمشاهی ، چند شعر خوانی از قیصر امین پور و ......اما از اون جایی که با اینترنت زغالی این آپلود کردن صدا چند ساعت طول میکشه گذاشتم برای یه فرصت دیگه.چند تا رباعی برای این پست آماده کردم.دوستان به من تذکر دادند که مصراع پایانی یک از رباعی ها قبلا استفاده شده و چون من هنگام سرودن این رباعی ، رباعی اون شخص رو نخوندم دست به رباعی خودم نمیزنم.
هر چند همه آیینه ی دق هستند
هر چند که با گریه موافق هستند
داروی تمام عقده ها باران است
باران که بیاید همه عاشق هستند
من حسرت آواز چکاوک دارم
احساس هم آغوشی پیچک دارم
وقتی که نباشی تو در این نزدیکی
حتی به نفسهای خودم شک دارم
گفتی که همیشه با دلم می مانی
در بین تمام غم و سرگردانی
شاید که هنوز یاد من می افتی
وقتی که رباعی مرا می خوانی
تقدیم به مهدی شکری و بغض همیشه اش:
با ضربه ی سنگین دمادم نشکست
با پتک بزرگ درد و ماتم نشکست
تا مرز جنون رسیدم و رد نشدم
صد بار دلم شکست و بغضم نشکست
داده ام پیشتر از من خبرم را ببرند
دل افتاده به خون جگرم را ببرند
خواستم مضحکه ی شهر شود این همه حرف
حرفهایی که قرار است سرم را ببرند
دگرم زخم نزن داس تو را می دانم
قسم حضرت عباس تو را می دانم
دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان لیلا جان
دگر از چشم من افتاد جهان لیلا جان
جابر نوری ((ساری))
سلام خدمت تمامی دوستان و دشمنان.قصد داشتم از
خیلی چیزها بنویسم.از بهاء الدین خرمشاهی که نامه
منزوی رو در اختیار اون نشریه چرند قرار داده و اونها هم
چاپش کردند تا به همه ثابت بشه که خرمشاهی چقدر
پست و کثیفه ، از اینکه جو ادبیات کرج چقدر آلودست و
چه راحت تو رو اسیر حاشیه می کنند ، از اینکه .... .ولی حتی حال و حوصله نوشتن
همین چند خط رو هم ندارم.شاید در مورد نامه منزوی
به خرمشاهی در پست بعد لینک امضاء یه طومار علیه
خرمشاهی رو گذاشتم.باید با چند نفر صحبت کنم ببینیم
چی کار میشه کرد؟اما فعلا اومدم که فقط بگم تولدم
مبارک.همینطور تولد روناک عزیز .نمی دونم چرا اولین
برف زمستون دقیقا روز تولد من میاد که دیوونه ی برف
هستم.کتاب جدید گابریل گارسیا مارکز به نام خاظرات روسپیان سودا زده ی من رو از لینک زیر دانلود کنید.به تمامی دوستان پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.
تقدیم به اصفهانی ترین غزل
ای اصفهان چشم تو نصف جهانم
ای طاق ابروهای تو رنگین کمانم
می آیی از رویای شیرین غزلها
پر می شود از بوسه های تو دهانم
آغوش خود را نذر تنهایی من کن
زیباترینم ، بهترینم ، مهربانم
شوق و جنون خنده ات یا خواب مستی؟
هم این چنینم بی گمان ، هم آن چنانم
هر چند پابند زمینم با تو اما
پر می کشم تا انتهای آسمانم
گفتی که باید گم شوم در بی نشانی
شرطت اگر این است پس من جاودانم
در عشق تو گم می شود اندوه فردا
تو این چنین می خواهی و من هم بر آنم
هر چند با من عاشقانه تا نکردند
هر چند بغض کهنه ام را وا نکردند
با این دل دیوانه اما چشمهایت
چون و چرا و شاید و اما نکردند
پاییز از عطر تو سرشار است آری
این برگها پاییز را زیبا نکردند
این ابر ها این ابرهای بی ترحم
فکری برای غربت گلها نکرند
حتی تمام بغضهای ناگهانم
من را درون چشمهایت جا نکردند
دیوانه وار از چشمهایت می سرودم
از چشمهایی که مرا پیدا نکردند
وقتی که رفتی از جدایی ها نوشتم
بغض مرا این شعر ها هم وا نکردند
از دفتر شعرم شبانه کوچ کردند
رحمی به حال شاعر تنها نکردند
زندگی بر گردن افتادست یاران چاره چیست؟
چند روزی هر چه بادا باد باید زیستن
بیدل
تقدیم به روح بزرگ قیصر امین پور :
برایم قحطی نان را قسم خورد
سکوت این خیابان را قسم خورد
و تا فهمید او که شاعرم من:
غروب هفت آبان را قسم خورد
من حاصل یک غمم که تکثیر شدم
از بودن در کنار تو ، سیر شدم
آنقدر نمک به زخم من پاشیدی
تا اینکه سر انجام نمک گیر شدم
در سینه ی من آتشی افروخته ای
بر هستی من چشم طمع دوخته ای
انگار که من دشمن خونی تو ام
ای عشق چرا چنین پدر سوخته ای؟
عاشق شده ام به تاب و تب افتادم
از روشنی روز به شب افتادم
آنقدر پی ات دویده ام من ، حتی
از سایه ی خود نیز عقب افتادم
هر چند به نام عشق عاشق شده ام
در دامن دشت تو شقایق شده ام
برگرد و ببین که بی حضورت امشب
من تشنه به خون این دقایق شده ام
قیصر امین پور درگذشت






از همه کسانی که سر زدند ولی فرصت نشد که بهشون سر بزنم معذرت
میخوام.یه مدته سرم شلوغه و اصلا آنلاین نمیشم.خیلی دلم گرفته.تنهایی
برای من مثل سم میمونه.ای کاش هیچ وقت شب نمیشد. شاعر شبها
دیدنی نیست.شبها شاعر بد میشه.بهونه میگیره.دلتنگ میشه.گریه میکنه
و ....شاعر رو باید وقتی به ناهار یا شام یا قهوه خونه دعوت کردی
ببینی.وقتی میخوای کرایه ماشینش رو حساب کنی.وقتی که کتاباش رو
که از جونش بیشتر دوستداره میاره بفروشه و تو هم بهش لطف میکنی و
چند تا کتاب ازش میخری تا خیالش بابت انجمن رفتن دو سه روز آیندش
و کرایه ماشینش راحت بشه.بله این جور جاهاست که میشه لبخند رو
روی صورت شاعر دید.من آدم خوشبختی هستم.چون آرزوهام خیلی
کوچیکه.تقریبا هیچ.چارلی چاپلین میگه فاصله بین دو تا بدبختی همون
خوشبختیه.
شاعری که میخوام در این پست معرفی کنم دوست عزیز و همشهری گلم
سعید محمدی دوست داشتنیه.البته دوست داشتنی ادامه فامیلیش نیست.بلکه
صفت سعیده .به نظر من در بین غزل سراهای جوان کشور سعید محمدی
در ردیف پنج نفر اول قرار داره.سعید در سال79 مجموعه غزلی با
عنوان روزهای نیامده رو چاپ کرد و تا یکی دو ماه آینده هم مجموعه ی
غزل ( و غم شروع قشنگی برای یک شعر است) رو روانه بازار میکنه.
یک غزل و چند تا رباعی از خودم و سه تا غزل از سعید محمدی.
حالا که میخواهد غمت پایان بگیرد
در من دوباره حس مردن جان بگیرد
فرقی ندارد مرگ یا بودن مهم نیست
بر من زمانه سخت یا آسان بگیرد
اصلا به من چه عاشقی وقتی که تقدیر
می خواهد از حتی خودش تاوان بگیرد
بغضی نشسته در گلویم سرد و آرام
شاید که در تنهایی ام باران بگیرد
یا اینکه تب کرده تنم می خواهد امشب
حال و هوای ظهر تابستان بگیرد
این مرد افسرده که در شعرش کفن شد
می خواست با عشقت سرو سامان بگیرد
برای کیوان براهنگ عزیز:
این آیینه ی شکسته دلتنگ نشد
یک لحظه اسیر وحشت سنگ نشد
جز او به که من غم دلم را گفتم؟
هر بی سرو پایی که براهنگ نشد
این کوچه چقدر عطر مریم دارد
افسوس که بودن تو را کم دارد
بهتر که نگاه میکنم این کوچه
یک راه میان بر به جهنم دارد
تا چشم مسلمان تو کافر بشود_
این قوم پر از یقین و باور بشود
ای بغض فرو خفته ی در سینه ی من
آنقدر ببار تا زمین تر بشورد
عاشق شده از خواب و خوراک افتاده
مستی است که از شاخه ی تاک افتاده
انگور ترک خورده پاییزی بود
از خوشه جدا شده به خاک افتاده
حالا که به این روز سیاه افتادم
عاش شدم و دوباره راه افتادم
گفتم که مگر عشق نجاتم بدهد
از چاله در آمدم به چاه افتادم
سه غزل از سعید محمدی
روح من باز به خاطر آورد, روز بارانی تدفینم را
آتشی شد که به جانم افتاد,آتشی که همه دینم را........
پای گلدان ترک خورده گور, روح سر گشته ی من می چرخید
باد می مد و با خود میبرد,یرگهای گل نسرینم را
هر که از عشق و رفاقت دم زد,آمد از پشت به من خنجر زد
بعد از این تف به رفاقت شاعر, دوست دارم دل بد بینم را
دوست دارم شب تنهایی را زیر باران غزل رقیصیدن
دوست دارم پس از این در شبها ناله های دل غمگینم را
کاش میشد که کمی قبل از مرگ, بت تراشان سر کوچه ی عشق
نذر دستان شما میکردم تیغه ی تیز تبرزینم را
دسته ی خاک سپاران رفتند نعش گلها به سر گورم ماند
شب تاریکم و خورشیدی نیست بی تو دنیای پس اینم را
نفهمیدمت آنچنانی که بودی
تو را در تن خود چو جانی که بودی
منم آن زمینی که سر گیجه دارد
ولی تو همان آسمانی که بودی
منم چهره در پشت چهره ولی تو
همانی همانی همانی که بودی
خداحافظ ای بعد از این دشمن من
خداحافظ ای مهربانی که بودی
مثل ديوار فرو ريخته بي سامانم
مثل گلدان لب تاقچه بي بارانم
شاعرم شعله ور از آتش خورشيدي غم
در شب تيره ي خود آينه مي گردانم
ني خاموش فراموش شده ! مي داني
سينه ي سوخته ي مردم اين سامانم
سينه ي سوخته ي مردم اين سامان ... نه!
ابري از آه بر افروخته ي افغانم
ابري از آه بر افروخته ي افغان ... نه
پاره ي پيكر مثله شده ي ايرانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
به غم انگيز ترين بغض غزل مي مانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
دود برخاسته از سوخته ي ايمانم
چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
شكل تنهايي يك شاعر سرگردانم
ای عشق پس از تو نان من آجر نیست
بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست
تو قسمت من.....نه... مال مردم بودی
قربان دلم که مال مردم خور نیست
خب دوباره بهانه ای دستم اومد که اینجا رو به روز کنم.توی این یک سال و
نیمی که اینجا می نویسم اینقدر توی حاشیه نبودم.اونایی که دائم به اینجا
سر می زنند می دونند جریان چیه؟می خواستم این پست رو اختصاص بدم
به یه آدم مزخرف عوضی.اما دیدم با این هزینه کارت و تلفن درست نیست
الکی بیام و بنویسم.واسه همین بی خیالش شدم. اما حرف یکی از
دوستام واسم جالب بود.آدمی که تا به حال در کارهاش مشکل وزنی
نداشته چطور میشه یه دفعه در یک غزل اینقدر مشکل وزنی پیدا میکنه؟به
نظر اون دوستم که من هم باهاش موافقم کارهای قبلیش برای خودش نبوده
و این اولین غزلی بود که برای خودش بود.تمام.جریان هک اون وبلاگ کذایی هم که کاملا
اتفاقی بود.هدف چیز دیگه ای بود.بعد از سه ساعت تلاش ۱۲ نفره فقط
خواستم دست خالی برنگشته باشم. شاید گلدون عزیز ادب شده باشه حالا این
وسط یه سری خودشونو
نشون دادند.و ثابت کردند که چه شخصیتی دارند.بنا به دلایل شخصی دیگه
کمتر اینجا شعر میزارم.و اما حاصل این یک ماه و نیم وب گردی آشنایی با
یک شاعر با استعداد بود.به همه عزیزانی که به اینجا سر می زنند پیشنهاد
میکنم که سری هم به این دوست عزیز بزنند.
خانم عاطفه رنجبر که با اسم بانو باران مینویسه و از شاعران
قدیمی و کارکشته شیرازی هستند.برای این پست چند تا رباعی
از خودم و یه غزل از خانم عاطفه رنجبر و همینطور غزلی از خانم آرزو باند پرور
مینویسم.
آه بگذار که این عشق به پایان برسد
چشم من خشکه کویر است به باران برسد
درد سختیست که دلداده کافر باشی
مثل ناخوانده نمازی که به شیطان برسد
چاره جز معتقد جبر شدن نیست بر آن
مرغ عشقی که به یک زاغ غزلخوان برسد
فصل بیداد خزان است نه مرگ باغ است
ارث پژمرده گلها که به گلدان برسد
استوا خط نگاهت کوره هرم نفست
دست مرداد نباید به زمستان برسد
بغض من سیل عجیبیست که پلکم باید
بشکند تا تف این رود به طغیان برسد
زندگی عقده کوریست که باید وا کرد
دست یاری نکند نوبت دندان برسد
سرکشیم از ازل این بار امانت شوم است
سرنوشت است که این تحفه به انسان برسد
حرف تلخیست که عاشق بشوی اما بعد
دستمزدی که بخواهی به رقیبان برسد
سجده کردیم به درگاه غزل شکر اندک
واقعا حیف که این سجده به پایان برسد
آرزو باند پرور ((کرج))
حالا پر از ترانه تنهایی ام ببین
من را که روی پرت ترین نقطه زمین
دارم میان خلوت خود پرسه می زنم
دارم به حل مسئله ام میرسم به این
که شاید عشق دروغی بزرگ بود
که شاید این فریب پر از شک و از یقین
دیوانه وار دور تنم مرگ می تنید
و من که عاشقانه به این شعر دلنشین
دل داده بودم و ....دل دیوانه ام شکست
من ماندم و دوباره همین شعرها همین....
حالا شبیه من شده ای سرد سرد سرد
حالا به جای من بنشین و فقط ببین
دنیا دروغ فاحشی از روز اول است
دنیا شبیه سیب دو رنگی ست نازنین
عاطفه رنجبر ((شیراز))
احساس غمی که در نگاهم جاریست
یک واقعه ی همیشه و تکراریست
از عشق غمی بزرگ و ماضی دارم
عاشق شدنم اگر چه استمراریست
یک مثنوی از جنس بلور است لبت
یا حداقل آیه ی نور است لبت
خانم به خداوند قسم با نمکی
تقصیر خودت نیست که شور است لبت
يك قلب شكسته نيمه شب در دستم
از جام نخورده ی خیانت مستم
تقصير تو و رباعي و عشق ولي...
من متهم رديف اول هستم
یک روز به من دست رفاقت دادی
امروز تو از گریه ی من دلشادی
بد جور گرفته ای خودت را بانو
انگار که از دماغ فیل افتادی
این روزها هیچ حالی برای وبگردی و وبلاگ نویسی
ندارم.برای شروع وبلاگ شعر امروز ایران رو حذف
کردم.همون بهتر که یه عده برن توی مجلات زن روز و
خانواده سبز شعر بخونند.این پست هم ممکنه آخرین
پست این وبلاگ باشه و تا یک ماه دیگه زمزمه های
تنهایی هم به شعر امروز ایران بپیونده.پروازه خیال عنوان
وبلاگیه متعلق به آقای رامین شاهینکار دوست خوب
کرجی که این روزها شعرهای دیگران رو به نام خودش
در انجمنهای کرج میخونه و در وبلاگش مینویسه.به
عبارت محترمانه تر می دزده.سری به این آقا بزنید و
مصرع اول هر کدوم از غزلها رو در گوگل بنویسید و بعد با
تطبیق دادن تاریخ هر کدوم از شعرها متوجه کثافت بودن
این شاعرنما بشید.اگه خودش مطلب من رو میخونه که
مطمئن هستم همینطوره بهش میگم که آقا رامین
رفاقت من و شما همین جا تمومه.راستی هر کی
میدونه این شعر مال کیه لطف کنه و اسم شاعرش رو
بگه تا شاید به همین بهانه یه پست دیگه برای معرفی
یه دزد دیگه آپ کنم.
زمستونه هوا سرده دمش گرم
زمین رو مثل یخ کرده دمش گرم.....
آخرین شماره((جدیدترین)) نشریه بی خدایان رو میتونید از لینک زیر به
صورت پی دی اف دانلود کنید.
این وبلاگ رو هم حتما ببینید
راستی وقتی اومدم با کارت کیمیا واژه عشق رو سرچ کنم و شعر شاملو
رو پیدا کنم ((لرزش دست و دلم همه از آن بود که عشق پناهی
باشد//پروازی نه //گریزگاهی))با این عبارت مواجه شدم:
مشترک گرامي
دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد
Access Denied
وقتی که نباشی گل من دنیا هم....
گور پدر هر دو جهان اما غم....
در نامه قبل هم نوشته بودم
چیزی که نمی شود من و تو با هم .....
آن روز که در کوچه تو لبخند زدی
افکار مرا به خنده ات بند زدی
امروز عروسی ات مبارک باشد
در قصه ی عاشقی تو هم گند زدی
دعوت به گفتگو پیرامون غزل امروز
فراخوان جشنواره استانی شعر دفاع مقدس(ویژه شاعران استان فارس)
فراخوان چهارمین جشنواره شعر انتظار بند انزلی
انتشار نامه منزوی به خرمشاهی بعد از ده سال
شعر مدرن و پست مدرن امروز معنا گریز است
هادی خوانساری:شاعری در این زمان ارزش هزار چندان دارد
دو نقد بر دفتر شعر (از این بهتر نمی شود)سروده علیرضا بازرگان
بوی دروغ بوی ریا بوی ریلها(کیوان براهنگ)
جواب کروبی به جنتی در مورد خطبه های نماز جمعه تهران((آقای جنتی حکومت را نمی شود با خواب اداره کرد))